|
|
|
|
|
اصولا" مامانای وبلاگنویس هر چند وقت یکبار به خاطر کوتاهی در ثبت خاطرات دچار عذاب وجدان میشن و منم از این قاعده مستثنی نیستم.
مثلا" نگفتم که : *** تعطیلات عید پسرم به خاطر آبله مرغون خراب شد. تعطیلاتی که اینهمه انتظارشو کشید و اینهمه براش نقشه داشت و میخواست با دانیال و دیانا که از مشهد اومده بودن کلی خوش بگذرونه ، تو تنهایی و قرنطینه و سختی گذشت.
*** پسرم قبل از عید به خاطر جو کلاس و مدرسه کمی دلسرد درس میخوند و به قول خانم معلم جنب و جوشش تو کلاس کم شده بود، اما بعد از عید یه وعده ی جانانه حالشو سرجاش آورد. بابایی بهش گفت که اگر ممتاز بشه جایزه براش «وی» میخره. بردیا خوشحال و پرانرژی ممتاز شد و حالا منتظر جایزشه!!! *** واسه جشن الفبا طبق معمول یه سری کارا به عهده من بود. مثل نوشتن کارتها ی ممتاز ، تهیه اتیکت روی تاج بچه ها، تحویل کیک. کیبورد بردیا رو هم بردیم و قسمتی از برنامه هم اجرای بردیا جان بود. از جشن هم که چیز قابل عرضی ندارم بگم چون فوق العاده بی نظم برگزار شد.
*** 6 جلسه ست که بردیا کلاس زبان کیش مهر میره . خوشحالم از اینکه برعکس چهار سالگیش که با بی علاقگی 3 ترم رو بیشتر نرفت حالا واسه کلاسش لحظه شماری میکنه . *** چند روزیه داره با شور و شوق یک شعر حماسی از فردوسی حفظ میکنه و چون کلا" آثار حماسی رو دوست داره و معنی های ابیات رو کامل و ساده براش توضیح میدیم خیلی سریع پیش میره. ز ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان نه دهقان نه ترک و نه تازی بود سخنها به کردار بازی بود ....
******************************************************** لوکیشن : (خونه ی ما همبازیها دور هم سر سفره ناهار) پارسا: بچه ها کی میدونه پادشاه اولین جنگِ جنگ جهانی دوم کی بوده؟ بردیا: ریچارد دوم. کامیار:اَ اَ اَ اَ اَ اَ... بردیااااااا از کجا فهمیدی؟؟؟ پارسا: آفرین بردیا درسته. من : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3:29 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
چهارشنبه شب (۲۵ خرداد ۱۳۹۰) اولین ماه گرفتگی زندگیمو دیدم .
اون شب خونه ی پدربزرگم(باباجون) بودیم. من با تلسکوپ ماه را دیدم اما خیلی خوب نبود. مامانم برام توضیح داد که این پدیده چیه و چه جوریه. باباجونم گفت: چنین ماه گرفتگی طولانیی هر ۱۰۰ سال یکبار اتفاق می افتد وقتی ماه کامل گرفت ما به خونه برگشتیم. من گفتم برم با دوربینم از ماه عکس بگیرم عمو سعید گفته بود ماه که کامل بگیره هر آرزویی کنی برآورده میشه. نمیدونم شوخی بود یا جدی اما من آرزو کردم: ۱- آرزو کردم ۲ نفر که خیلی دوستشون دارم از زندان آزاد بشن. ۲- ماشین میتسو بیشی گیرم بیاد. من اون شب زیبا و خنده های باباجونم را هیچ وقت فراموش نمیکنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 16:11 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 16:12 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
چیزهایی که من ازشون بدم میاد:
آفتاب (چون تو چشمم میره) خار گل ماهی (از بس بدمزه ست) مشق
دوستم کامیارخیلی اذیت کرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 15:32 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
![]() بردیا که 7 ماهش بود اولین سفر ایرانگردیمونو رفتیم. دو سه شبی بود که پسر همیشه آروم و خنده روی من ، تا یه دل سیر گریه نمیکرد نمیخوابید. تا اینکه یه شب تو هتل ساحل ارومیه متوجه یه دندون کوچول موچولو ، پایین سمت راست شدم(اینو گفتم که یادم نره) . اینقدر منو باباش خوشحال شدیم و ذوق کردیم که خدا میدونه یادش به خیر! دیشب بردیا تو مهمونی دندون جلویی رو نشونم داد وگفت: مامان دندونم خراب شده؟ هرچی باهاش میخورم درد میگیره. با دقت که نگاش کردم با ذوق گفتم: بردیا دندونت لق شده مبارک باشه برق شادی از چشمای بردیا پرید و کیف کرد همون دندونی که یه روز واسه دراومدنش خودکشی کردیم. موقعیت: تمرین پیانو - تلاش برای افزایش انگیزه من: آفرین پسرم تو واقعا" تیزهوشی بردیا: آره مامان خودمم حس کرده بودم یه کمی بالای گوشام تیزه! موقعیت: آخر شب - بعد از نصیحتهای مادرانه و پدرانه در مورد وظایف شخصی آقا پسر. بردیا: ما: خونه های توی کوچه ما ، همه درختهای نارنج دارن غیر از حیاط ما. بردیا: مامان من امروز به خانم ماهینی (راننده سرویسش) قول دادم براش نارنج ببرم. اونم خیلی خوشحال شد و تشکر کرد من: چرا پسرم همچین قولی دادی ما که درخت نداریم بردیا: حالا یه فکری میکنم گناه داره فرداش که از سرویس پیاده شد دید یه نارنج ریز افتاده تو کوچه. برداشتش و گفت: بفرمایید خانم ماهینی اینم نارنجی که بهتون قول داده بودم
۲۲ دیماه دختر خاله سیما (ژینا کوچولو) به دنیا اومد. ناز و ظریف و مامانی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 21:46 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
باد آمَد.
بابا با اَسب آمَد. چه عالمی شده این کلاس اول! هر روز صبح ساعت 7 پروژه بیدار شدن بردیا رو دارم برای کلاسشون پرده و کمد خریدیم برای درس گوش و شنوایی طبل و فلوت و بلز و سازدهنی دادم به خانمشون برای امتحان صداهای مختلف، روزی که درسشون تغذیه و سلامت بود با کمک یکی دیگه از مامانا توی حیاط زیرانداز و سفره پهن کردیم و با بچه ها صبحانه خوردیم (ساندویچ شکلات صبحانه و شیر و تغذیه های خودشون) و کلی گفتیم و خندیدیم. من: بچه ها کیا هر روز شیر میخورن؟ همه بچه ها جیغ و هوار و من من و دستا بالا و ... بعد از 2 دقیقه یکی از بچه ها: اجازه خانم من دروغ گفتم و اینچنین بود که یکی بعد از دیگری: منم همینطور... منم....منم....
شنبه گذشته درس جانوران داشتن خانم معلم: بچه ها! مامان صغیری زحمت کشیدن موش آوردن. کی میدونه موش چی میخوره؟ - پنیر..... - آشغال........... - سبزی........... خانم معلم: آفرین! کجا زندگی میکنه؟ - توی جوب....... - توی فاضلاب.......... وااااااااااااااااای همستر بیچاره خوار و خفیف شد! دیگه مجبور شدم همستر رو نشونشون بدم و توضیح بدم که موش نیست! چیا میخوره! کجا زندگی میکنه! روی یه ساقه کاهو نشوندمش و همینطور که کاهو میخورد یکی یکی سر میز بچه ها بردمش و نازش کردن و دست و پاشو نگاه کردن و سوال میکردن که یه دفعه ارسلان پسر شیطون کلاس کاهوی همسترو یه گاز گنده زد! (من و بردیا همون روز خونه) من: بردیا خانمتون تو کلاس بهت میگه صغیری؟ بردیا: نه مامان اصلا". همیشه میگه بردیا ولی امروز میخواسته جلوی شما احترام کَفس(کسب) کنه، یعنی احترام جَوز (جذب) کنه. بردیا در حالی که غش غش میخنده پسرم به کلاس پنجمی ها میگه بچه های پنجم راهنمایی. تا یه چیزی میشه که به مذاقش خوش نمیاد میگه: به قول خانم معاونمون این دیگه چه وضعیه؟ یه روز زنگ ورزش گفته بودن هرکی لباس ورزشی نداره نمیتونه بره ورزش برام که تعریف کرد گفتم بعدش چه جوری دوباره لباساتو پوشیدی؟ بردیا: خانم معاون منو که دید خودش اومد کمکم. پیرزن بیچاره من : پیرزن بیچاره چیه؟ خانم معاونتون یه خانم جوونه فقط چند تا از موهای جلوی سرش سفیده! (خدا کنه موهای من زود سفید نشه . آرزوش مامور انتظامات شدنه و روزایی که پول میبره از بوفه خرید کنه سر از پا نمیشناسه.
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 22:11 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر کنم اینقدر که من شوق و ذوق داشتم و مدام لوازم تحریرای نو و خوشکلشو تماشا میکردم خودش هیجانی نداشت. به خاطر دوستش پارسا که رفت مدرسه باهنر... به خاطر دبستان قبلیش اخوت که همش غر میزد منو ببر همونجا.... به خاطر خانم موسوی معلم پارسالش... کاملا" درکش میکنم طفلک!!!! چهارشنبه ۸۹/۶/۳۱ ساعت هفت و نیم صبح رفتیم مدرسه، بابایی و بابابزرگ بردیا هم دم در مدرسه منتظرمون بودن. خلاصه عکس و فیلم گرفتیم هنوز خیلی چیزا تو مدرسه آماده نبود: کولرا ، دستشویی، آبخوری،وایت بوردا، بلندگو، تمیزکاری که مدیرشون (آقای بهادری )قول داد تا شنبه همه چیز مرتب باشه. به خاطر ازدحام پدر مادرا توی سالن کلاس بندی شدن و اومدن تو حیاط بعد از صحبتهای مدیر رفتن کلاس و بابایی هم رفت شرکت. تمام مدت بردیا پیچ و تاب میخورد که دلم درده. بالاخره از صف آوردمش بیرون و رفتیم دستشویی. یهو گفت مامان دستشویی لازم نیست اگه بریم خونه دلم خوب میشه پسرم صداش میلرزید و اشک تو چشماش بازی میکرد اما به شدت غرورشو حفظ کرده بود. هر بار در باز میشد سرک میکشید ببینه من هستم یانه
تا ساعت 10 کلاس بودن بعد خانم یزدان دوست معلم مهربون و با حوصلشون(خدا رو شکر خیالم از معلمش کاملا" راحت شد) بچه ها رو اورد از کلاس بیرون و جاهای مختلف مدرسه رو نشونشون داد و بعد هم مرخص. ********************* پنجشنبه تو خونه: بردیا:مامان فردا چند شنبه ست من با خوشحالی: جمعهههههههه بردیا: اه ه ه من: پسرم نگرانی؟ دلت میخواد بیای بغلم گریه کنی سرشو تکون داد و اومد بغلم و یه کوچولو اشک ریخت شنبه 89/7/3: ساعت 7:30 با هم رفتیم. صف گرفتن و کلاس رفتن منم باهاش خداحافظی کردم و رفتم یه سری جشن پیش دبستانی کانون پیش حسین کوچولو پسر خاله ش. بعد هم سک سک و شیر کاکائو و کلی خوراکی خریدم و برگشتم پیشش. زنگ تفریح دوم بود. تا منو دید ذوق زده شد - مامان کیفتو بده من بگیرم. تروخدا من دوست دارم خودم کیفتو بیارم. - هروقت کاری داشتی که خواستی براش دولا شی به من بگو - اگه شما پیر بشی بمیری من چی کار کنم؟ ها؟ - من بیشتر از کارتون دیدن دوست دارم ظهر پیش مامانم بخوابم. و.... حسابی لاو ترکوند برام امروز یکشنبه 89/7/4: جوجه تنهایی با آژانس بانوان رفت مدرسه خدا پشت و پناهت کلاس اولی کوچولوی من |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:7 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
روز پنجم رمضان بود که آقا بردیا جشن برگزار کرد من بردیا در حال ژله هم زدن: به مناسبت پایان ماه رمضون. من بردیا: نه دیگه! تمومه! مگه نه دیروز پریروز جمعه بود تازه فهمیدم که یکی واسش توضیح داده که باید 4 تاجمعه بگذره تا یک ماه تموم شه بردیا جان هم متوجه 4 نشده علت تنفر ایشون از این ماه اینه که کلاس فوتبالشو که اینهمه با عشق می رفت و روزایی که نمی رفت هم بیقرارش بود، بی معرفتا تا پایان ماه رمضون تعطیلش کردن ************************************ بردیا: مامان یه سوال خصوصی من بردیا: افتلاخ سنی شما و بابا چقدره؟ ************************************ من: پسرم امروز با پارسا خاله بازی کردین وسایلشو چرا جمع نکردین؟ بردیا: مگه ما دختریم که میگی خاله بازی؟ باید بگی عمو بازی من: راست میگیا ************************************
داشتم کاغذماغذا رو مرتب میکردم که یه یادداشت پیدا کردم ... آرزوهای بردیا سال88![]() 1- زودتر برم کلاس اول. (داره برآورده میشه) 2- مدرسم یه روز در میون بشه. (این که نشد هیچ، شیفت ظهرش هم از دست رفت) 3- مدرسم خوب پیش بره. (ایشالا) 4- شاهین تو همه بازیاش برنده شه. (آخی) 5- تو انتخابات بعدی مو*سوی برنده شه. (کاش همیشه بچه بودیم ) 6- زودتر مامانم برام لگو بخره. (معلومه این آرزوها مال قبل از تولدش بوده) 7- برم پیش برج ایفل. (میریم مامانیییییییییییی غصه نخور 8- برج میلاد رو ببینم. (این یکی رو حتما" برآورده میکنم) 9- خدا از دستم خوشحال باشه.(قربونت برم) 10- ا.ن زودتر بمیره.(خصوصی ترین آرزوی دنیام)( 11- خودم ماشین سمند بخرم. (بنز میخری تو پسرم) ************************************
با یه دختر خانم ناز شیرازی
و با هم خوردن. من و مامان هلیا به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم: فارسی واااااااان !!!!!وقت خداحافظی هم آنچنان محکم همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن ![]() به امید دیدار هلیا **************
مامان ستاره داره واسه نی نی خاله سیما نی نی مثل بردیا بهمن میاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 3:44 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
بردیا رو با کلی مکافات دبستان "ناخدا عباس" ثبت نام کردم نمیدونم چرا هرکی اسم مدرسه رو میشنوه اول میخنده ناخداعباس ، شاعر ، نوحه سرا و نوحه خوان قدیم بوشهر بوده که یکی از چهره های ماندگار این شهره. نوحه های مرحوم بخشو از آثار ناخدا عباسه. اما متاسفانه نسل من حتی اسمش رو هم نشنیده. ******* کلاس سفال و نقاشی رو که به خاطر مشکلات رفت و آمد یک ماه بیشتر نرفتیم. اما باید بگم فضای کانون خیلی دلچسب و جذاب بود. حیف! اما از اونجایی که پسرکم خیلی خوش شانس بود عموش مربی مدرسه فوتبال جهاد کشاورزی شد اول که میاد یه سلامی میکنه که انگار همه گوششون سنگینه... بعد خسته خودشو میندازه رو مبل و درخواست آب میکنه و همه این حرکاتش در حالیه که اِفه های فوتبالیستی و ژستای بزرگونه به خودش گرفته. قیافه میگیره و دست تو موهاش میکنه خوشحالم که در کنار عموش این شرایط خوب براش جور شد. دیشب که از تمرین اومد برای اولین بار خودش به تنهایی حموم کرد ***** باید سعی کنم این یک ماه آخر برنامه خوابشو تنظیم کنم اما خداییش چقدر زندگی با شیفت صبح همیشگی سخت میشه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 16:31 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
یه مسافرت کوتاه با دوستامون به کیش داشتیم... این سری خریدایی که واسه بردیا کردم خوب بود. به بردیا هم خیلی خوش گذشت چون دو تا همسفر کوچولو داشت.
بهار خانم! با لبخندهای عسلی
کامیار مهربون! با چشمای شیطون و خنده های دوست داشتنی
اتاق کاپیتان لندینگ و کلی خاطرات خوش و فراموش نشدنی *********************************** فعلا بردیا علاوه بر یک روز در هفته کلاس پیانو، با کلی مکافات رفت و آمد دو روز در هفته هم کلاس نقاشی و سفال (به قول خودش کلاس لیوان) میره کانون پرورش فکری. در تکاپوی ثبت نامش هستیم و امیدوارم بتونیم یه مدرسه خوب بفرستیمش. کلاس اسکیت برنامه بعدیشه که در اسرع وقت ترتیبشو میدم. با اینکه هر روز بازی و تفریحش به راهه حتی گاهی صبح از خواب که بیدار میشه تا چشمشو باز میکنه آروم میگه حوصلم سر رفته |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 14:45 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
چهاردهم اردیبهشت جشن پایان سال بردیا اینا بود بردیا فعلا" مشغول کلاس پیانوست و اگه امکانش جور شه میخوام کلاس اسکیت و فوتبال بفرستمش. پسرم یک شبه دوچرخه سواری رو هم یاد گرفت
من: بردیا دوست داری بزرگ شدی چی کاره بشی؟ بردیا: مهندس - خواننده - فوتبالیست. من: چه خوب! هم تحصیل کرده هم هنرمند و هم ورزشکار میشی. بردیا با ژست جدی: بله دیگه! ساعت 1 میرم شرکت
محل کار من بودیم و بردیا با یکی از خانما گرم صحبت بود. بردیا: عراق چسبیده به ایرانه. چسبیده ی چسبیده. من تو پازلم دیدم. خانمه: بردیا: چی؟؟؟ عراق همسایه شماست؟؟؟
این روزا بردیا واسه مشتریام یخمک درست میکنه تا میرسه چهار پنج تا ژله و نصف ساندیس میندازه بالا بعد بقیه ساندیسو میریزه تو ظرفای کوچیک ژله و میذاره بالای یخچال و همینجور بیقراره تا یخ بزنن یه شب میخواستیم سه تایی فیلم سرود کریسمس (همون کارتون عمو اسکروچ قدیمی خودمون) ببینیم هنوز اولای فیلم بود که رسید به صحنه ای که عمو اسکروچ خواست دربزنه یهو دسته در شبیه قیافه شریک خدابیامرزش شد واسه تعطیلاتش برنامه ریزی ساعت به ساعت داشتم اما پسر اینقدر خواب صبح رو دوست داره که هنوز موفق نشدم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 15:57 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
وااااااای عسلک بیچاره مرد. چه مرگی!!!!!!!!!!!!
بردیا عاشق عسلک بود اما چون با حرکاتش آشنایی نداشت همینکه خواست بگیرتش روش پا گذاشت!! عسلک یه وری افتاد و در حالیکه دست و پا میزد کمی خون از سرش اومد و .... داشتم میمردم با خوشحالی رفتم تو اتاق و گفتم بردیا یه خبر خوب!!!
درد دل بردیا موقع مردن عسل: مامان اگه آریا(پسرعمه) مرده بود هم من اینقد ناراحت نمیشدم. اگه خدا بهم بگه آریا رو میبرم به جاش عسلکو میدم من قبول میکردم... مامان من دارم خواب میبینم؟ من: طفلک آریا!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 14:10 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
اینقدر سرم شلوغ بوده که چیزی برات ننوشتم پسرکم... . بردیا هفته آخر اسفند رو مدرسه نرفت چون هم من خیلی گرفتار بودم و هم شیفت صبح بود و درس بخصوصی نداشتن. فقط آخرین چهارشنبه سال برای جشن رفت مدرسه. قرار بود راس ساعت همیشگی تعطیلی بابایی از شرکت مرخصی بگیره و بره دنبالش. ساعت 11 و ربع بردیا از دفتر مدرسه به من زنگ زد و باصدایی پر از بغض گفت: مامان جشنمون تمومه ولی کسی نیومده دنبالم!!! من: پسرم اگه منتظر بمونی بابا تو راهه الان میرسه نگران نباش. مگه بچه ها رفتن؟...(خیلی دلم براش سوخت) بردیا: نه همشون هستن ولی میترسم همه برن من تنها بمونم!!! هرچی روانشناس بازی در میارم این ترس از تنها موندن و جا موندن و گم شدن هیچ وقت از ذهنش نمیپره. بابایی هم که قضیه رو فهمید کلی ناراحت شد که چرا 10 دقیقه زودتر تعطیلشون کردن و بچه رو نگران کردن. وقتی برگشت خونه کلی شکلات و میوه بیسکوییتو پیک نوروزی و مشق عید و خرت و پرت و علاوه بر اینها یه اسکناس 200 تومنی با امضای خانم موسوی معلم مهربونش هم بود که این یکی به نظرم کار قشنگی بود. ***************** عید خوب و خوشی داشتیم. مهمون فراوون بود . غیر از خودیها دوستامون از ساوه هفته اول عید خونمون بودن و هفته دوم هم پسر عموی بابایی با خانمش. خیلی خوش گذشت اما اینقدر سرم شلوغ بود که نمیدونم واسه بردیا هم همینقدر خوش بوده یا نه. چون بچه ای دور و برش نبود و مجبور بود با بزرگترها سرگرم باشه. هفته اول همه جا رو دنبال جوجه براش گشتیم و گیرمون نیومد اما هفته دوم جوجه فراموش شد و سرگرمیش شد همسترهای عمو امین (مهمونمون) که بالاخره یه جفتشو براش گذاشتن. بردیا عاشقشونه و حسابی باهاشون سرگرمه. امسال عید غیر از نه تا ماشینای جورواجوری که عمه هام و خاله سحر و مامان ستاره و من و بابایی بهش دادیم 30 تومن هم پولاش شد یه بازی لی لی پارچه ای هم عمه اسما داد. البته به خاطر مهمون داری کلی از عید دیدنیا رو نرفتیم وگرنه کلی دیگه هم کاسب میشد. قبل از عید خیلی سرم شلوغ بود و صبح و بعد از ظهر بردیا و بابایی تنها میموندن. وقتی شب خسته و کوفته برمیگشتم انگار آقا بردیا بمب تو خونه ترکونده بود اما همینقدر که خوب و آروم پیش باباش مونده بود و خودشو با همه چیز سرگرم کرده بود برام کافی بود. همش میگفتم عید براش جبران میکنم. تمام تعطیلات میبرمش گردش و شهربازی و دریا و هرجا که دوست داره. برای عیدش برنامه ها داشتم و الان خیلی ناراحتم که فقط یک شب دریا بردمش و بقیه روزا جاهایی که میرفتیم واسه بچه جذابیتی نداشت. حتی توی خونه هم براش وقت کافی نداشتم.خوشبختانه لگویی که قبل از عید گرفتیم براش خیلی سرگرمش کرد. حالا کمکت میکنم که از همسترات خوب مراقبت کنی و باهاشون خوش بگذرونی فعلا" اسم یکیشون عسلک خانمه رنگشم قهوه ایه. واسه سفیده هنوز اسم نذاشتیم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 10:3 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
اسم مدیر و ناظم زحمتکش مدرسه ی بردیا، آقایان افشار و غلام زاده ست.
بردیا: مامان آقای مدیر و ناظممون خیلی اسمای وحشتناکی واسشون گذاشتنااااااااا! (صداشو بم کرده بود) غلام زادهههههه...... افشاااااار ..... وووووووی مثلا" وقتی کوچیک بودن مامانشون میگفته: غلام زادههههههه بیا ناهار بخور!!!! من: پسرم! مگه من وقتی میخوام صدات کنم میگم: صغیری بیا ناهار بخور؟ آقا بردیا تازه دوزاریش افتاد (ببخشید! کارت تلفنش جواب داد)
من در حین صحبت با همسر گفتم: ...وای خدایا عذاب وجدان گرفتم... بردیا: مامان! بعد از چند دقیقه صدای گریش از اتاقش بلند شد. رفتم در اتاقش در زدم (از وقتی بهش توصیه کردم که پشت هر در بسته ای در بزنه هرکی وارد اتاقش بشه باید در بزنه ولی خودش از این قانون مستثنی ست) دیدم از گریه هلاکه! منو محکم بغل کرد و گفت: مامان من نمیخوام شما رو از دست بدم... چرا شما عذاب وجدان گرفتی. یعنی میمیری؟؟؟؟
دیروز برای آزمایش خون و چکاپ بردمش آزمایشگاه. نوبتش که شد خودش نشست رو صندلی و آستینشو بالا زد. دست کوچولو و باریکش خیلی ناز بود
....و اما عکسای تولد:
آریا کوچولوی ۱ ساله پسر عمه بردیا
حسین پسر خاله خوش تیپ بردیا
اینم ژله زیبای من که حیف بود عکسش نباشه . . . . . *************************** پسرم! امشب آقاجان برای همیشه رفت. 15 بهمن 1388.خیلی دلم گرفته خیلی...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 11:57 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
۶ سال پیش...! چه زود ۶ سال گذشت! چقدر مضطرب خوابیدیم ساعت ۱۰ شب دنیا اومدی. مامان ستاره خیلی ازمون مواظبت کرد و حسابی زحمت کشید. حالا که یادم میاد... لبخند میزنم و بغض گلومو میگیره. اگه دوباره اون روزا برام تکرار میشد خیلی بیشتر و بهتر از نوزادیت لذت میبردم. این ۶ سال با این سرعت گذشت، بقیشم به همین سرعت میره.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 3:20 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
بردیا: من:چرا؟ بابا: ( بردیا: آره هیچ اشکالی هم نداره . من:اونوقت دیگه نمیتونی شغل خوبی انتخاب کنی بردیا: نه من دوست دارم بابای مدرسه بشم من: بردیا: این آقای مدیرمون خیلی مرد بدجنسیه ها
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 15:29 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
به بردیا یه جایزه بدهکار بودم که خداروشکر با یه سک سک ختم به خیر شد. البته از اونجایی که راضیش کردم با پولش به جای این مزخرفات چیزای خوب بخره، خیلی جایزهه بهش چسبید. خودش هم مثل گربه ای که دستش به گوشت نمیرسه مرتب با مغازه دارا جروبحث میکنه که: چرا با این شانسیا و چیپس و پفکا بچه ها رو گول میزنین! اینا توشون یه مشت آشغاله به جاش بهشون شیر و موز و پسته بدین خلاصه تو سک سک بردیا یه مقدار کاغذ و خودکار و یه بسته ۱۲ تایی بادکنک بود. هرچی بردیا با من و بقیه چونه زد که همشو باد کنیم همه یه جوری از زیرش در رفتیم تا اینکه دیدم یه گوشه نشسته و سعی میکنه خودش بادشون کنه. تا بالاخره موفق شد خداییش عالی هم باد میکرد. بادکنکا بیشتر از هوا پر بودن از قطرات شبنم یادم اومد که همین چند روز پیش با یه بادکنک فروش روبرو شده بود. کلی خودمو کنترل کردم تا نخندم و غرورشو نشکنم. آخیییییی!!! یادش بخیر خودمم از این کارا کردم! به خاطر اینکه پسرای همسایمون فرفره میفروختن من و خواهر کوچولوم هم یه روز به دوستامون فرفره های کج و کوله فروختیم. مامانم هم بهمون اجازه داد امتحان کنیم و حالا میفهمم که اونم چقدر اونروز تو دلش به ما خندیده. خدا رو شکر همون شب عموها و خانماشون خونمون بودن و همه با هم بادکنکاشو خریدیم و کار به کوچه نکشید. قیمتشون دونه ای ۵۰ تومن بود و از اونجایی که دوست داشت فروشنده بازی در بیاره ۵۰ تومن که میگرف ۱۵۰ تومن پس میداد. پسرم اینا رو برات نوشتم چون اینقدر کوچولویی که خاطره فروشندگیتو فراموش میکنی. عزیزم تو کمی زودتر از (من و خاله) یا (بابا و عمو) اقدام به اینکار کردی. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:30 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
سه مسئله ی عمده در مورد سیاست های جدید آموزش و پرورش کشور آنچنان حالمو گرفته که مدام میگم چرا شرایطشو ندارم که بچمو از این محیط بیرون بکشم و ببرم جایی که به وجودش احترام بذارن و با سلیقه های احمقانه با آیندش بازی نکنن! خلاصه میگم: مسئله ی اول... حذف سرگذشت سلسله های پادشاهی از کتابهای تاریخ. به نظر شما چی میمونه از سرگذشت کشورم؟ انقلاب گل افشان اسلامی؟ فقط همین؟ با حذف این بخشهای عمده که کل گذشته و زندگی اجداد ما رو در بر میگیره چیو میخوان از اصالت و هویت ما کم کنن؟ خسرو معتضد، كارشناس مسائل تاریخی هم در یه واكنش منفی گفت: «حذف پادشاهان از كتابهای درسی یك نظر ناپختهای است كه از سوی افراد ناآگاه و كمسواد داده شده، مگر میشود طی طرحی نام پادشاهان را از این مملكت حذف كرد؟ حتی یك ورق از تاریخ ایران هم نباید حذف شود. درس تاریخ مردهترین درس ایران شده و علت آن هم نظریاتی است كه اینگونه افراد دادهاند؛ انسان از شكستهای پیشآمده در تاریخ باید درس بگیرد و اگر افرادی مانند سلطان محمد خوارزمشاه باعث شكستهای بسیار در ایران شدهاند و انسانهای ابلهی بودهاند، ما باید به جای حذف آنها از اقدامات آنها عبرت بگیریم.» مسئله دوم ... کتابهای درسی از 9 سالگی دخترانه و پسرانه میشوند! هنوز نمیدونم برای این حرکت مشمئز کننده چه دلیلی آوردن اما ریشه ی تفاوتهای دختر و پسر رو از 9 سالگی پایه ریزی میکنن. و مطمئنا" فقط برمیگرده به مسائل شرعی و اینکه 1400 سال پیش دخترای کشور عربستان 9 ساله بالغ میشدن حالا طفلای معصوم ما باید توی این سن تحت فشار و محدودیت قرار بگیرن و حتی کتاب و درس و آموزششون هم متفاوت باشه. کاری که در پست ترین کشورهای جهان سوم هم انجام نمیشه... درسا جالب میشن:صغری فداکار - مریمک کجایی - تصمیم اکبر . مسئله سوم... حضور روحانیون به طور رسمی در کلیه مدارس کشور برای پاسخگویی به مسائل شرعی و نظارت بر آموزشهای مدرسه. چند وقت پیش یه کتاب روانشناسی اروپایی از دوستم گرفته بودم که کودکی که دچار بحران روحی و جسمی بود با کمک معلمش تحت نظر روانشناس و متخصص اطفال مدرسه قرار گرفت. واقعا" حسرت خوردم. اینهمه پزشک عمومی و روانشناس بیکار چرا نباید از اونها توی مدارس استفاده بشه؟ وقتی توانایی استخدام ناظر مسائل شرعی رو دارن ، وجود پزشک از اون هم واجب تره. وقتی کمترین بودجه ی این مملکت ثروتمند، به آموزش و پرورش اختصاص داده میشه دیگه میشه همه چیزو از ابتدا تا انتها درک کرد. .........میخوام بچمو از اینجا ببرم.............. * * * * فکر کنم دوست ناشناسمون کلی از این پست سراسر انتقاد شاکی بشه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 13:37 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روز بردیا که از دنده ی راست بلند شده بود، حسابی جوگیر و سخت مشغول کمک و روفت و روب بود من: بردیا هرچی تو هال پخش کردی جمع کن. بردیا: چشم مامان من حرفتونو گوش میکنم من باید حرف شما رو گوش کنم. شما مثل خواهر بزرگتر من هستین! من:
بردیا: مامان میدونی چرا وقتی که میخوایم بزرگ بشیم پاهامون درد میگیره؟ من: چرا؟ بردیا: آخه فرشته ها میان پاهامونو میکشن تا دراز شه واسه همین پا درد میگیریم.
داشتیم یه صحبت بزرگونه میکردیم که بردیا پرید وسط و سوال کرد. منم قضیه رو ماهرانه (البته به خیال خودم ببین مامان من دیگه بزرگ شدم همین روزا زن میگیرم، بچه دار میشم، حالا شما هرچی به من دروغ بگی منم همینا رو یاد میگیرم و به بچم یاد میدم *** یه اصطلاح محلیه به معنی شلخته و بیچاره
پسرم وقتی میخواد با یکی برای اولین بار ارتباط برقرار کنه معمولا" این سوالا رو میپرسه، دیروز هم طرفش یه خانم بود: بردیا: شما سبز رو دوست دارین یا قرمز؟
بردیا: شما زردین؟
بردیا: بنفش؟
بردیا: ای بابا
عروسک من تازگی سخت مشغول پول جمع کردن شده یه کیف پول مشکی داره توش عکس و کارت ویزیت گذاشته و کلی پنجاه تومنی و صد تومنی و دویست تومنی رو که روزانه به عنوان پول توجیبی میگیره مرتب توش گذاشته روزی دوبار پولاشو میشماره و ما هم تشویقش میکنیم. فکر کنم تا حالا سه چهار هزار تومن جمع کرده تولدش نزدیکه دلم میخواد امسال یه کم متفاوت برگزار بشه. ببینم چیکار میشه کرد!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 14:36 توسط مامان
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات عید غدیر خیلی خوش گذشت چون برای اولین بار به جزیره زیبای کیش رفتیم. اونجاهم جمعمون جمع بود و با دوستامون کلی کیف کردیم
پارک دلفینها و پرندگان عالی ترین مکان برای بردیا بود به خصوص ورودش که با قطار بود...
آکواریوم ماهیهای آب شور و نمایش شیر دریایی و دلفینها خیلی دیدنی بودن.
دلفینی که دستشه از پارک خریدیم و اسمشو مثل دلفین پارک سالی گذاشت. هوا خوب و آفتابی بود.
روز دوچرخه سواری برای بردیا یه روز فراموش نشدنی بود چون اینباربین دوچرخه های من و باباش حرکت میکرد. کلی خندیدیم،با هم تصادف کردیم و مسابقه گذاشتیم.
توی ماسه های سفید ساحل بازی کرد و به ماهیهای رنگارنگ کنار اسکله غذا داد.
بعد از سه روز با کلی خاطره ی خوش با کشتی برگشتیم. بردیا با دیدن ماشینمون که تو بندر آفتاب تک و تنها منتظرمون بود اشک تو چشماش حلقه زد و صندلیهاشو غرق بوسه کرد!!!
بابای عزیزمون ازت ممنونیم که همه ی تلاشتو کردی تا به ما خوش بگذره . خیلی خیلی دوستت داریم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 7:43 توسط مامان
|
|
||